دلسا جوندلسا جون، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

هدیه خدایی من

دومین بهار زیبا با تو....

دخترکم عشقم   نمیدونم چرا تو پست قبلی هر کاری کردم  یه سری از عکسهات نیومد   به همین دلیل مجبور شدم بقیه عکسهای عید 94 رو توی   یه پست جداگانه بذارم   بدون مقدمه بریم سراغ عکسها   عشقم آماده رفتن به عید دیدنی             دلسا جون مو فرفری               وروجکم در حال شیطنت               سیزده ...
27 فروردين 1394

دومین بهار زیبا با تو....

رقص این چلچله ها ، وین همه آوا و نوا همه گویند:   که از راه رسیده ست بهار   عشق و شادابی و نور و نفس و شور و امید   همه را بهر تو بر دوش کشیده ست بهار .... ای نازنین دخترم   دردونه ی من :   امسال دومین بهار زیبا رو با وجود نازنین تو آغاز کردیم   چه زیباست این روزها و این سالها ...   بهار با تو رنگ و بویی دیگر دارد برای ما ای دلبرکم   اصلا انگار سالهای بی تو ، بهاری هم در کار نبود.   با تو همیشه بهار است ....بهار....   امسال عید من و بابا مانی تصمیم گرفتیم خونه بمونیم و به   د...
27 فروردين 1394

آخرین روزهای سرد زمستونی

عزیزکم ،فرشته نازم   در یک صبح زمستونی من و تو تصمیم میگیریم برای یه گردش کوچیک   از خونه بزنیم بیرون .....البته بیشتر بخاطر اصرار تو که عشق تاب بازی   هستی...   بعد از آماده شدن و پوشیدن کلاه و شال گردن و.... به سمت پارک   نزدیک خونه میریم و از اونجایی که تو خودت راه رو بلدی ،اونقدر در   مسیر راه ذوق زده میشدی که مرتب دست منو میکشیدی   تا زودتر به مقصد برسیم...   خلاصه بعد رسیدن به پارک شروع کردی به تاب بازی و حدودا یک ساعت   بازی ادامه داشت و اصلا اجازه برگشت به خونه نمیدادی   تا اینکه بعد...
3 فروردين 1394

عشق نازم و ، ولنتاین 2015

عشق من تو باش ...   دخترکم:   تمام عاشقانه هایم برای تویی که عشقت، معنای بودنم است   بگذار شب به ستارگانش بنازد ،وقتی ماهش مال من است...   و من چه سرمستم از این عشق...   خدای خوبم ، خدای عاشقان تو را سپاس برای این عشق آسمانی...   دلسای دلبرم:   این روزها اونقدر مشغله دارم که خیلی کم به وبلاگت سر میزنم   و مجبورم مطالب رو با تاخیر توی وبت بذارم  عزیزکم...   تو هم که روز به روز شیطون و کنجکاو تر میشی و   وقتی واسه کارای مامان نمیذاری   حالا نوبت یه سری از عکسهای ولنتاینی...
14 اسفند 1393

هجده ماهه شیرین من

دلسای من:   هجده ماه در آغوش کشیدنت ...                                        یعنی اوج خوشبختی من...   یعنی چشیدن لذت مادر بودن...   یعنی عشق ...   یعنی عاشق بودن...   باورم نمیشه این هجده ماه چه زود گذشت، و با گذشت این روزها   من هر روز ،بیشتر از قبل دلتنگ روزهای گذشته میشوم...   این روزها دیگه اوج شیطنت و شیرین کاریهاته عزیز مامان  ...
26 بهمن 1393

پرنسس کوچولوم و کریسمس

دلسای من :   خدا را سپاس برای بودنت ، و برای تمام روزهایم که با تو   رنگ صورتی به خود گرفته اند...   این روزها خانه ام فرق دارد با گذشته،   کمدهایی پر از گل سرهای رنگارنگ   لباسهایی صورتی رنگ و قشنگ...   و باز هم ، خدا را سپاس   که هستی و زندگی ام را لبریز از عشق دخترانه ی خود کردی   دختر کوچکم، نمیدانی من چه ذوق میزنم وقتی مانند یک عروسک   زیبا و قشنگ تو را در آغوش دارم و تو دستان کوچکت را عاشقانه   حلقه میکنی دور گردنم...   و خوب میدانم این، زیباترین حس مادرانه است. ...
28 دی 1393

دومین یلدا با تو...

دلسای من:   چقدر خوشحالم از اینکه در این شب های سرد زمستان در کنارمی   چقدر خوشحالم از اینکه دومین یلدای با تو بودن رو تجربه کردم...   پارسال در همچین شبی تو خیلی کوچولو بودی ولی امسال   برای خودت خانومی شدی دیگه... چقدر زود گذشت ...   و روجک من:   یلدای امسال مصادف شد با 500 روزگیت   به همین خاطر یه کیک درستیدم و تصمیم گرفتیم بریم خونه مامانی   البته تو اینقدر شیطون شدی که حتی یه لحظه به من فرصت نمیدادی   که یه عکس درست و حسابی ازت بگیرم   همش در حال ورجه وورجه بودی   به همین خاطر با کیک 500 روزگ...
15 دی 1393

دخترکم و پاییز

دلسای نازم :   دومین پاییز با هم بودنمان هم سپری شد و رفت ...   -فصل هزار رنگ پاییز چمدان خود را بست تا جای   خود را به فصل سپید زمستان بدهد...   تا من دومین زمستان با تو بودن را تجربه کنم   و من چقدر خوشحالم که تو هستی تا این روزهای   سرد پاییز و زمستانی رو با گرمای وجود تو سپری کنم... عشقم   _تو این روزهای سرد سعی میکنم کمتر از خونه بیام بیرون   تا خدای نکرده ، دلبرکم مریض نشه   هر چند توی خونه هم که هستم تمام وقتم رو به تو اختصاص دادم   البته خیلی هم به من وابسته شدی   ...
4 دی 1393

ای بابا.....

دلسای شانزده ماهه ام:   این روزهای زندگی من پر شده از هیاهوی کودکانه تو...   دلبرکم: جدیدا خیلی شیرین زبون شدی و هر روز چند تا   کلمه جدید یاد میگیری...   مثل همین ای بابا... که جدیدا یاد گرفتی و   مرتب میگی ای بابا ... ای بابا...   و من و پاپا رو با این حرف زدن قشنگ و کودکانت کلی ذوق زده میکنی   عاشقانه دوستت دارم ای کودک نازنینم...   راستی شانزده ماهگیت مبارک ...عزیز دل مامان     دخترکم در تولد بابا مانی         دلسایی در حال بوسیدن عکس ک...
24 آذر 1393